تبليغاتX
sun light







sun light

 

یه موقع هایی آدم دلش میون یه عالمه دوست ، غریب می افته ! می مونه کنار یه خاطره ی دور ! خیلی هم مهم نیست رابطه ت با عدد و رقم چه جوری باشه  ، به هر حال اون روزها رو هیچ وقت یادت نمی ره !

لحظه هایی که در نهایت امکان خودشون لحظه اند ! لحظه هایی که خوبند و تو اینرو می دونی و کاری از دستت بر نمی آد جز این دونستن ! لحظه هایی که موقع در آغوش گرفتنشون هم دلت براشون تنگه ...

گاهی حرف چشمه ی زلال محبت بین آدم ها س ! یه زمانی نوشتن قراره آدم رو سبک کنه ، چیزهای بی خودی رو بریزه دور و تلخی ها رو کمرنگ کنه ! اما گاهی هم نه . درد و غم و غصه جای واقعی ش رو تو سینه ات پیدا می کنه ! انگار دیگه نه تو دل کاغذ و نه هیچ جای دیگه ای جا نمیشه . اصلا با نوشتن تکثیر می شه و جون می گیره ...

گاهی آدم روزشو شب می کنه و چیزی نمی فهمه ! گاهی هم حساب لحظه لحظه ی نفس کشیدنش می یاد دستش ...

این سال هایی که گذشت و داره می گذره برا من سختی زیاد داشته . لابد برا تو هم !  نمی تونم بگم سال های بدی بود . همین الان هم می دونم که این سال ها برای من پر از رشد بود ! این سال ها پر بود از دل کندن و  خداحافظی ! پر از خواستن و نداشتن ! پر از دوری ، دلتنگی ، تنهایی و غربت ...و فکر می کنم همه ی اینها منو برای دل کندن واقعی آماده تر کرد ، هر چند شدت دوست داشتنم رو به حد غیر قابل تصوری افزایش داد ...

سال هایی که هم لذت داد ، هم رمق گرفت ...

نزدیکترین مونس این سال هام آسمون بوده ، که خیلی وقت ها با دلم همراهی کرده ! اصلا مث همین الان ! نمی دونی چه بارونی می زنه ! چه طعم مطبوعی داره ...

حرف زیاده ! اینا رو ولش کن ! ته تهش اومده بودم یه چیز دیگه بگم . که به درد و دل کشید !

اومده بودم بگم همیشه وقتی صدای شکستن دلم رو می شنیدم کلی تقلا می کردم که زود از این حال و هوا بیارمش بیرون ! اما تازگی ها  وقتی تق اش در می آد ، نه تنها سعی نمی کنم تغییرش بدم ، حتی این حالشو خیلی دوس دارم !

تو می دونی اینکه می گن " انه فی قلوب منکسره " یعنی چی ؟!

فک کنم خوش به حال اونهاییه که همیشه یه چیزی ته دلشون شکسته ست ... نه ؟


پ.ن : بارون پاییزی برا من فصل بارش دوست داشتنه !

چقدر خالق بارون رو دوس دارم ...

+ نوشته شده در 2 Nov 2009ساعت 7:42 PM توسط مهرناز |

گ ر ی ه بی بهانه !

 

خوب که نگاه می کنم میبینم  همیشه تو زندگیم ،چیزی که خدا برام خواسته ، بهتر از اون چیزی بوده که خودم برا خودم خواستم ! 

                                                         *****

       ای عشق همه بهانه از توست،من خامشم اين ترانه از توست
                 آن بانگ بلند صبحگاهي ، وين زمزمه ی شبانه از توست
               من انده خويش را ندانم ، اين " گريه ی بي بهانه " از توست
                             اي آتش جان پاكبازان ، در خرمن دل زبانه از توست
                              كشتي مرا چه بيم دريا ، توفان ز تو و كرانه از توست
                  مي را چه اثر به پيش چشمت ، كين مستي شادمانه از توست
                              من مي گذرم خموش و گمنام  ، آوازه ی جاودانه از توست
                                 چون سايه مرا ز خاك برگير، كين جا سر و آستانه از توست

*/ : این روزها منم و همه این شعر ...


پ.ن ۱ :  شازده كوچولو پرسيد: اهلي كردن يعني چه ؟ 

روباه گفت:يك چيزي است كه پاك فراموش شده ، يعني : " ايجاد علاقه كردن " و ... اگر تو مرا اهلي كني آنوقت صداي پايي را مي شناسم كه با هر صدايي فرق مي كند ...

 مرا اهلي كن ...

پ.ن ۲ : ای با من و پنهان چو دل ، از دل سلامت می کنم ... 

 پ.ن ۳ : السلام علیک ای مونس رفیق ! السلام علیک ای دلسوز تر از پدر ! السلام علیک ای مهربانتر از مادر ! السلام علیک یا معین الضعفاء و الفقراء . السلام علیک یا سلطان ...

+ نوشته شده در 27 Oct 2009ساعت 2:37 PM توسط مهرناز |

دلم برای آروزهایم تنگ شده !

بس که دور بوده اند ، بس که دیر بوده اند ...

+ نوشته شده در 26 Oct 2009ساعت 10:45 PM توسط مهرناز |

ه ف ت !

 

*/ گاهی هست که دلت نمی خواهد لب هایت برای گفتن کلمه ای بهم بخورد ! دوست داری از برق نگاهت ، از رنگ روسری ات و یا حتی عطری که به لباست زده ای ، بخواند ته چشمهایت را ... و نپرسد ... و تو مجبور نباشی چیزی بگویی ... 

                                                              *****

فکر کن ! کمدت را خالی می کنی ، جا باز می کنی برای هفت رنگ روسری و هفت مدل عطر !

اولی سبز است ، می گذاری برای روزهایی که پر از نشاطی !  دومی به رنگ گل سرخ ،  آنقدر سرخ که عشق می ورزی ! سومی به سپیدی برف ، مخصوص روزهای پر از روشنایی  ! چهارمی آبی ست ، همانقدر آبی که آرامی !  پنجمی زرد است ، می گذاری برای روزهایی که قلبت مشت می شود از نفرت ! نوبت به سیاه می رسد ، به ظلمت روزهایی که تاریک ای ! و اما رنگ هفتم ، که همه ی دنیای تو خلاصه شده در آن ! رنگی که برایت عین آزادیست عین زندگی ...

در کنار هر کدام عطری میچینی . عطر سبزی برای روزهای پر از رشد و بالندگی !  عطرشیرینی برای لحظه های سرشار از عشق و شور و مستی . عطر ی برای روزهای سپید ! عطر ملایمی برای روزهای آبی آرامش ! عطر سردی برای روزهای پر از نفرت و بیزاری ! و عطر تلخی برای روزهای پر از تباهی ...

 و اما عطر هفتم ، که عطر گل یاس است ...

پ .ن ۱: به تازگی فهمیده ام در این وانفسای دنیای فانی ، عطر و روسری از اولویت مادیاتی ست که لبم را به لبخند وا می کند !

پ.ن ۲ :هوای گزنده ی این روزها ، انگار نشانی ازپاییز دارد ... چقدر یک لیوان چای داغ می چسبد !

+ نوشته شده در 21 Oct 2009ساعت 2:50 PM توسط مهرناز |

تو ! من !

 

فکر کنم اگه روزی بتونم سهم " اختیار" خودم و  " قضا و قدر"  تو رو تو زندگیم از هم تفکیک کنم ، برام روزخیلی بزرگی باشه !

+ نوشته شده در 15 Oct 2009ساعت 9:38 AM توسط مهرناز |

تا حالا چند بار پیش اومده به عینه دیدم وقتی چیزی قسمتم نباشه ، هر چقدر هم دست و پا بزنم و بالا پایین برم ، بازم انگار همه ی راه های زمین به روم بسته می شه !

چقدر یادآوری دست و پا زدن خودم برای یه کار ساده ی بی فرانجام ، برام سخت و زجر آوره !

آدمیزاد گاهی چقدر ترد و شکننده میشه !

خدایا ! با التماس می گم : منو بیشتر از طاقتم امتحان نکن !


  وقتی که تو با هر نفسی مونس جانی ... یعنی همه جا تو ، همه جا تو ، همه جا تو ! 
+ نوشته شده در 13 Oct 2009ساعت 6:50 PM توسط مهرناز |

راست می گفت ،

اینگونه بودن هم گاهی سخت می شود :

اینکه همیشه آدم ِ" خودم انجامش می دهم " باشی !

گاهی هم دلت می خواهد وقتی خسته می شوی ،

وقتی اشک هایت بی هوا می آیند و زانوهایت در هر قدم خالی می شوند ،

کسی باشد که دست هایت را بگیرد ، لبخند را به لبانت برگرداند و سینه سپر کند رویاروی کسانی که آزارت می دهند ،

و حضورش سایه بیندازد بر تمام تلخی ها !

به همین سادگی ...


*/ به همین سادگی در کلام  !

+ نوشته شده در 10 Oct 2009ساعت 8:10 PM توسط مهرناز |

می گفت :

- یه شب عابدی از شدت گرسنگی به گلایه افتاد ! گفت : خدایا این همه سال عبادت تو رو کردم ، یه ذره غذا خواستم ازت ، اونم ندادی ؟!

ندا رسید که بنده ی من ، اگه بهتر از گرسنگی برات چیزی بود بهت می دادم ! *

ـ تو قرآن برای هر چیزی پاداشی هست ولی فقط اجر صبر بی حسابه ! انما یوفی الصابرون اجرهم بغیر حساب ..

ـ یادت باشه ، اگه کار خیری می کنی برای خودت سفره پهن می کنی ، خدا غنی از عالَمه ... من عمل صالحا فلانفسهم یمهدون ...

ـ پیامبر خدا مکرر می گفت : همانا بهشت در گذر از ناخوشایندی هاست ...


*/ ذوق حضور تو تندرست ندارد ...  در حرمت جز شکسته راه ندارد .

پ.ن : دعا کنید هر چی دکتره بی کار بشه ... اللّهم اشف کل مریض !

+ نوشته شده در 9 Oct 2009ساعت 7:6 AM توسط مهرناز |

چند وقتیه که دلم خیلی گرفته ! شاید به خاطر این باشه که جای واقعی چیزهای مهم و اهم زندگیم ، جابجا شده !

خیلی وقته که دلم تنگ خدا شده ! خدایی که این روزها ازش خیلی دورم و دلم برا یه لحظه حضور خالصش پرپر می زنه ! حضوری که جای هیچ چی توش خالی نیست ...

دلم می خواد یه دل سیر گریه کنم !

 خدایا ! دست های خالیمو نگاه کن ... قلب محجوب ، نفس معیوب ، عقل مغلوب ،  هوای غالب ، طاعت قلیل و معصیت کثیر ...                   .               

*/ قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند  ... بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم !

+ نوشته شده در 5 Oct 2009ساعت 11:51 PM توسط مهرناز |