سلام!
ببخشید که مقدمه چینی بلد نیستم و مستقیم میرم سر اصل مطلب !
خوشبختانه و متاسفانه ما تو یه کشور مسلمان نشین بدنیا اومدیم و ـ علی رغم تمام امتیازهای خوبش ـ باعث شده که سنت و مذهب ما یه جاهایی مرزشونو از دست بدن و خیلی قاطی بشن !
باعث شده چیزهایی به عنوان اسلام و تفکر اسلامی مطرح بشه که واقعیت اونها چیزی نیست جز سنت پدران ما ! بحث من سر خوب و بد بودن سنت هامون نیست حرف من سر اختلاط این دو تا ست !
فقط کافیه یه کم به خودت و دور و برت نگاه کنی و بعضی رفتارها رو با آموزه های اسلام منطبق کنی تا بفهمی فاصله شون چقدر زیاده !
یه مثال ساده اش همین اولویت بندی های ذهن ماست ! انصافا چقدرش مطابق با آیین اسلام و حرف خدا پیغمبره و صرفا از فرهنگ ابا اجدادی مون نیست !
من به خودم که نگاه می کنم می بینم راحت تر با کسی که ربا می خوره کنار می آم تا با کسی که زنا می کنه ! و خیلی راحت تر با کسی که دروغ می گه و غیبت می کنه !
در حالیکه همین چند روز پیش حدیثی دیدم از امام صادق عليه السلام که می فرماید : یک درهم ربا نزد خداوند سنگین تر است از هفتاد بار زنا کردن با محارم در کعبه !
_ این اواخر یه کتابی خوندم که به زبون خیلی ساده چیزی که دارم می گم رو توصیف کرده بود ! توی یکی از مکالمه هاش می گه :
" می دانی حاج امین ! کارهای خوب و بد ، یا صواب و گناه ، در فکر و فرهنگ ما اندازه ی واقعی شان را از دست داده اند و شده اند اندازه ی لباس هایی که ما برایشان قواره کرده ایم .
بالا رفتن از دیوار خانه ی مردم را خیلی بد می دانیم ، ولی دروغ و غیبت و تهمت را گناه جدی ای تلقی نمی کنیم ! باید دید که وزن و اندازه ی هر کدام از اینها پیش خدا چقدر است . ملاک ، نظر خداست ، نه دیدگاه ما ! "
*/ به نظرم این کتاب حرف قشنگ زیاد داشت ! چند تا از مکالمه های کتاب رو که دوس داشتم می زارم تو ادامه ی مطلب ! ایشالله که حالشو ببرید !
*/ هر نوع اظهار نظر مخالف یا موافق ، با کمال میل پذیرفته می شود !
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
12 Dec 2009ساعت
1:58 PM توسط مهرناز
|
هرچند هنوز یه جاهایی از شعرو نمی فهمم ولی خیلی دوسش دارم! ببین خوشت می آد ؟!
"نفحات وصلک او قـدت، جـمرات شوقک فی الحشا
ز غمت به سینه کم آتشی که نـزد زبانه کمـآتشا
به تو داشت خو دل گشتهخون، ز تو بود جان مرا سکون
فـهجـرتنـی فـجعلتـنی متـحیرا متـوحـشا
دل مـن بـه عشق تـو مینهد، قـدم وفا بـره طلـب
فلئن سعی فبه سعی، و لئن مشی فبه مشی
ز کمند زلف تو هر شکن، گـرهی فتاده بـه کار من
بگره گشائی زلف خود تو ز کار من گرهی گشا
تو چه مظهری که ز جلوهی تو صدای سبحهی صوفیان
گذرد ز ذروهی لامکان، که خوشا جمال ازل خوشا
همه اهل مسجد و صومعه، پی ورد صبح و دعای شب
من و ذکر طره و طلعت تو، من الغداه الی العشا
چه جفا که «جامی» خسته دل ز جدایی تو نمیکشد
قدم از طریق وفا مکش، سوی عاشقان بلا کشا
+ نوشته شده در
8 Dec 2009ساعت
10:5 PM توسط مهرناز
|
این عمر دارد " لحظه " به " لحظه " تمام می شود ،
" نفس " به " نفس " !
+ نوشته شده در
3 Dec 2009ساعت
11:18 AM توسط مهرناز
|
اجازه نمی دهم این جان ِ بی رمق ِ پر از اندوه ، بیست و دو سالگی همان دختر پر شر و شور همیشگی باشد !
*/ من تا حد توان می جنگم ، سپر نمی اندازم ، باقی بقای خودت ...
+ نوشته شده در
23 Nov 2009ساعت
11:30 AM توسط مهرناز
|
کوچیک که هستی ، دوست داشتنت تو زبونته ! تنفرت تو حرفات !
بزرگ تر که می شی بازم با زبونت حرف می زنی اما این بار با کلمه ها و جمله های خوشگل تر ! همین جوری که داری بزرگ می شی هی کلمه های قلنبه سلنبه یاد می گیری و قشنگ تر حرف می زنی . یعنی هنوز هم دوست داشتنت تو کلامت ابراز می شه !
همین طور که زمانی می گذره و تو رشد می کنی و به بلوغ فکریت نزدیکتر میشی احساست هم متناسب با شخصیتت رشد می کنه و به همه ی وجودت ریشه می دونه ! یه موقعی هم که به خودت نگاه می کنی می بینی ، زبونت کند شده و بخش های دیگه ی وجودت رشد کرده ...
*/ جالب اینجاست که وقتی از بالا بهشون نگاه می کنی می بینی در عین این همه تفاوت ،همه شون در زمان خودش " دوستت دارم " بوده ، در نهایت امکان !
چه تو کلام ، چه تو نگاه ، و چه تو سکوت و ...
+ نوشته شده در
14 Nov 2009ساعت
8:34 PM توسط مهرناز
|
یه موقع هایی آدم دلش میون یه عالمه دوست ، غریب می افته ! می مونه کنار یه خاطره ی دور ! خیلی هم مهم نیست رابطه ت با عدد و رقم چه جوری باشه ، به هر حال اون روزها رو هیچ وقت یادت نمی ره !
لحظه هایی که در نهایت امکان خودشون لحظه اند ! لحظه هایی که خوبند و تو اینرو می دونی و کاری از دستت بر نمی آد جز این دونستن ! لحظه هایی که موقع در آغوش گرفتنشون هم دلت براشون تنگه ...
گاهی حرف چشمه ی زلال محبت بین آدم ها س ! یه زمانی نوشتن قراره آدم رو سبک کنه ، چیزهای بی خودی رو بریزه دور و تلخی ها رو کمرنگ کنه ! اما گاهی هم نه . درد و غم و غصه جای واقعی ش رو تو سینه ات پیدا می کنه ! انگار دیگه نه تو دل کاغذ و نه هیچ جای دیگه ای جا نمیشه . اصلا با نوشتن تکثیر می شه و جون می گیره ...
گاهی آدم روزشو شب می کنه و چیزی نمی فهمه ! گاهی هم حساب لحظه لحظه ی نفس کشیدنش می یاد دستش ...
این سال هایی که گذشت و داره می گذره برا من سختی زیاد داشته . لابد برا تو هم ! نمی تونم بگم سال های بدی بود . همین الان هم می دونم که این سال ها برای من پر از رشد بود ! این سال ها پر بود از دل کندن و خداحافظی ! پر از خواستن و نداشتن ! پر از دوری ، دلتنگی ، تنهایی و غربت ...و فکر می کنم همه ی اینها منو برای دل کندن واقعی آماده تر کرد ، هر چند شدت دوست داشتنم رو به حد غیر قابل تصوری افزایش داد ...
سال هایی که هم لذت داد ، هم رمق گرفت ...
نزدیکترین مونس این سال هام آسمون بوده ، که خیلی وقت ها با دلم همراهی کرده ! اصلا مث همین الان ! نمی دونی چه بارونی می زنه ! چه طعم مطبوعی داره ...
حرف زیاده ! اینا رو ولش کن ! ته تهش اومده بودم یه چیز دیگه بگم . که به درد و دل کشید !
اومده بودم بگم همیشه وقتی صدای شکستن دلم رو می شنیدم کلی تقلا می کردم که زود از این حال و هوا بیارمش بیرون ! اما تازگی ها وقتی تق اش در می آد ، نه تنها سعی نمی کنم تغییرش بدم ، حتی این حالشو خیلی دوس دارم !
تو می دونی اینکه می گن " انه فی قلوب منکسره " یعنی چی ؟!
فک کنم خوش به حال اونهاییه که همیشه یه چیزی ته دلشون شکسته ست ... نه ؟
پ.ن : بارون پاییزی برا من فصل بارش دوست داشتنه !
چقدر خالق بارون رو دوس دارم ...
+ نوشته شده در
2 Nov 2009ساعت
7:42 PM توسط مهرناز
|
خوب که نگاه می کنم میبینم همیشه تو زندگیم ،چیزی که خدا برام خواسته ، بهتر از اون چیزی بوده که خودم برا خودم خواستم !
*****
ای عشق همه بهانه از توست،من خامشم اين ترانه از توست آن بانگ بلند صبحگاهي ، وين زمزمه ی شبانه از توست
من انده خويش را ندانم ، اين " گريه ی بي بهانه " از توست
اي آتش جان پاكبازان ، در خرمن دل زبانه از توست
كشتي مرا چه بيم دريا ، توفان ز تو و كرانه از توست
مي را چه اثر به پيش چشمت ، كين مستي شادمانه از توست
من مي گذرم خموش و گمنام ، آوازه ی جاودانه از توست
چون سايه مرا ز خاك برگير، كين جا سر و آستانه از توست
*/ : این روزها منم و همه این شعر ...
پ.ن ۱ : شازده كوچولو پرسيد: اهلي كردن يعني چه ؟
روباه گفت:يك چيزي است كه پاك فراموش شده ، يعني : " ايجاد علاقه كردن " و ... اگر تو مرا اهلي كني آنوقت صداي پايي را مي شناسم كه با هر صدايي فرق مي كند ...
مرا اهلي كن ...
پ.ن ۲ : ای با من و پنهان چو دل ، از دل سلامت می کنم ...
پ.ن ۳ : السلام علیک ای مونس رفیق ! السلام علیک ای دلسوز تر از پدر ! السلام علیک ای مهربانتر از مادر ! السلام علیک یا معین الضعفاء و الفقراء . السلام علیک یا سلطان ...
+ نوشته شده در
27 Oct 2009ساعت
2:37 PM توسط مهرناز
|
دلم برای آروزهایم تنگ شده !
بس که دور بوده اند ، بس که دیر بوده اند ...
+ نوشته شده در
26 Oct 2009ساعت
10:45 PM توسط مهرناز
|
*/ گاهی هست که دلت نمی خواهد لب هایت برای گفتن کلمه ای بهم بخورد ! دوست داری از برق نگاهت ، از رنگ روسری ات و یا حتی عطری که به لباست زده ای ، بخواند ته چشمهایت را ... و نپرسد ... و تو مجبور نباشی چیزی بگویی ...
*****
فکر کن ! کمدت را خالی می کنی ، جا باز می کنی برای هفت رنگ روسری و هفت مدل عطر !
اولی سبز است ، می گذاری برای روزهایی که پر از نشاطی ! دومی به رنگ گل سرخ ، آنقدر سرخ که عشق می ورزی ! سومی به سپیدی برف ، مخصوص روزهای پر از روشنایی ! چهارمی آبی ست ، همانقدر آبی که آرامی ! پنجمی زرد است ، می گذاری برای روزهایی که قلبت مشت می شود از نفرت ! نوبت به سیاه می رسد ، به ظلمت روزهایی که تاریک ای ! و اما رنگ هفتم ، که همه ی دنیای تو خلاصه شده در آن ! رنگی که برایت عین آزادیست عین زندگی ...
در کنار هر کدام عطری میچینی . عطر سبزی برای روزهای پر از رشد و بالندگی ! عطرشیرینی برای لحظه های سرشار از عشق و شور و مستی . عطر ی برای روزهای سپید ! عطر ملایمی برای روزهای آبی آرامش ! عطر سردی برای روزهای پر از نفرت و بیزاری ! و عطر تلخی برای روزهای پر از تباهی ...
و اما عطر هفتم ، که عطر گل یاس است ...
پ .ن ۱: به تازگی فهمیده ام در این وانفسای دنیای فانی ، عطر و روسری از اولویت مادیاتی ست که لبم را به لبخند وا می کند !
پ.ن ۲ :هوای گزنده ی این روزها ، انگار نشانی ازپاییز دارد ... چقدر یک لیوان چای داغ می چسبد !
+ نوشته شده در
21 Oct 2009ساعت
2:50 PM توسط مهرناز
|