یه موقع هایی آدم دلش میون یه عالمه دوست ، غریب می افته ! می مونه کنار یه خاطره ی دور ! خیلی هم مهم نیست رابطه ت با عدد و رقم چه جوری باشه ، به هر حال اون روزها رو هیچ وقت یادت نمی ره !
لحظه هایی که در نهایت امکان خودشون لحظه اند ! لحظه هایی که خوبند و تو اینرو می دونی و کاری از دستت بر نمی آد جز این دونستن ! لحظه هایی که موقع در آغوش گرفتنشون هم دلت براشون تنگه ...
گاهی حرف چشمه ی زلال محبت بین آدم ها س ! یه زمانی نوشتن قراره آدم رو سبک کنه ، چیزهای بی خودی رو بریزه دور و تلخی ها رو کمرنگ کنه ! اما گاهی هم نه . درد و غم و غصه جای واقعی ش رو تو سینه ات پیدا می کنه ! انگار دیگه نه تو دل کاغذ و نه هیچ جای دیگه ای جا نمیشه . اصلا با نوشتن تکثیر می شه و جون می گیره ...
گاهی آدم روزشو شب می کنه و چیزی نمی فهمه ! گاهی هم حساب لحظه لحظه ی نفس کشیدنش می یاد دستش ...
این سال هایی که گذشت و داره می گذره برا من سختی زیاد داشته . لابد برا تو هم ! نمی تونم بگم سال های بدی بود . همین الان هم می دونم که این سال ها برای من پر از رشد بود ! این سال ها پر بود از دل کندن و خداحافظی ! پر از خواستن و نداشتن ! پر از دوری ، دلتنگی ، تنهایی و غربت ...و فکر می کنم همه ی اینها منو برای دل کندن واقعی آماده تر کرد ، هر چند شدت دوست داشتنم رو به حد غیر قابل تصوری افزایش داد ...
سال هایی که هم لذت داد ، هم رمق گرفت ...
نزدیکترین مونس این سال هام آسمون بوده ، که خیلی وقت ها با دلم همراهی کرده ! اصلا مث همین الان ! نمی دونی چه بارونی می زنه ! چه طعم مطبوعی داره ...
حرف زیاده ! اینا رو ولش کن ! ته تهش اومده بودم یه چیز دیگه بگم . که به درد و دل کشید !
اومده بودم بگم همیشه وقتی صدای شکستن دلم رو می شنیدم کلی تقلا می کردم که زود از این حال و هوا بیارمش بیرون ! اما تازگی ها وقتی تق اش در می آد ، نه تنها سعی نمی کنم تغییرش بدم ، حتی این حالشو خیلی دوس دارم !
تو می دونی اینکه می گن " انه فی قلوب منکسره " یعنی چی ؟!
فک کنم خوش به حال اونهاییه که همیشه یه چیزی ته دلشون شکسته ست ... نه ؟
پ.ن : بارون پاییزی برا من فصل بارش دوست داشتنه !
چقدر خالق بارون رو دوس دارم ...
+ نوشته شده در
2 Nov 2009ساعت
7:42 PM توسط مهرناز
|
خوب که نگاه می کنم میبینم همیشه تو زندگیم ،چیزی که خدا برام خواسته ، بهتر از اون چیزی بوده که خودم برا خودم خواستم !
*****
ای عشق همه بهانه از توست،من خامشم اين ترانه از توست آن بانگ بلند صبحگاهي ، وين زمزمه ی شبانه از توست
من انده خويش را ندانم ، اين " گريه ی بي بهانه " از توست
اي آتش جان پاكبازان ، در خرمن دل زبانه از توست
كشتي مرا چه بيم دريا ، توفان ز تو و كرانه از توست
مي را چه اثر به پيش چشمت ، كين مستي شادمانه از توست
من مي گذرم خموش و گمنام ، آوازه ی جاودانه از توست
چون سايه مرا ز خاك برگير، كين جا سر و آستانه از توست
*/ : این روزها منم و همه این شعر ...
پ.ن ۱ : شازده كوچولو پرسيد: اهلي كردن يعني چه ؟
روباه گفت:يك چيزي است كه پاك فراموش شده ، يعني : " ايجاد علاقه كردن " و ... اگر تو مرا اهلي كني آنوقت صداي پايي را مي شناسم كه با هر صدايي فرق مي كند ...
مرا اهلي كن ...
پ.ن ۲ : ای با من و پنهان چو دل ، از دل سلامت می کنم ...
پ.ن ۳ : السلام علیک ای مونس رفیق ! السلام علیک ای دلسوز تر از پدر ! السلام علیک ای مهربانتر از مادر ! السلام علیک یا معین الضعفاء و الفقراء . السلام علیک یا سلطان ...
+ نوشته شده در
27 Oct 2009ساعت
2:37 PM توسط مهرناز
|
دلم برای آروزهایم تنگ شده !
بس که دور بوده اند ، بس که دیر بوده اند ...
+ نوشته شده در
26 Oct 2009ساعت
10:45 PM توسط مهرناز
|
*/ گاهی هست که دلت نمی خواهد لب هایت برای گفتن کلمه ای بهم بخورد ! دوست داری از برق نگاهت ، از رنگ روسری ات و یا حتی عطری که به لباست زده ای ، بخواند ته چشمهایت را ... و نپرسد ... و تو مجبور نباشی چیزی بگویی ...
*****
فکر کن ! کمدت را خالی می کنی ، جا باز می کنی برای هفت رنگ روسری و هفت مدل عطر !
اولی سبز است ، می گذاری برای روزهایی که پر از نشاطی ! دومی به رنگ گل سرخ ، آنقدر سرخ که عشق می ورزی ! سومی به سپیدی برف ، مخصوص روزهای پر از روشنایی ! چهارمی آبی ست ، همانقدر آبی که آرامی ! پنجمی زرد است ، می گذاری برای روزهایی که قلبت مشت می شود از نفرت ! نوبت به سیاه می رسد ، به ظلمت روزهایی که تاریک ای ! و اما رنگ هفتم ، که همه ی دنیای تو خلاصه شده در آن ! رنگی که برایت عین آزادیست عین زندگی ...
در کنار هر کدام عطری میچینی . عطر سبزی برای روزهای پر از رشد و بالندگی ! عطرشیرینی برای لحظه های سرشار از عشق و شور و مستی . عطر ی برای روزهای سپید ! عطر ملایمی برای روزهای آبی آرامش ! عطر سردی برای روزهای پر از نفرت و بیزاری ! و عطر تلخی برای روزهای پر از تباهی ...
و اما عطر هفتم ، که عطر گل یاس است ...
پ .ن ۱: به تازگی فهمیده ام در این وانفسای دنیای فانی ، عطر و روسری از اولویت مادیاتی ست که لبم را به لبخند وا می کند !
پ.ن ۲ :هوای گزنده ی این روزها ، انگار نشانی ازپاییز دارد ... چقدر یک لیوان چای داغ می چسبد !
+ نوشته شده در
21 Oct 2009ساعت
2:50 PM توسط مهرناز
|
فکر کنم اگه روزی بتونم سهم " اختیار" خودم و " قضا و قدر" تو رو تو زندگیم از هم تفکیک کنم ، برام روزخیلی بزرگی باشه !
+ نوشته شده در
15 Oct 2009ساعت
9:38 AM توسط مهرناز
|
تا حالا چند بار پیش اومده به عینه دیدم وقتی چیزی قسمتم نباشه ، هر چقدر هم دست و پا بزنم و بالا پایین برم ، بازم انگار همه ی راه های زمین به روم بسته می شه !
چقدر یادآوری دست و پا زدن خودم برای یه کار ساده ی بی فرانجام ، برام سخت و زجر آوره !
آدمیزاد گاهی چقدر ترد و شکننده میشه !
خدایا ! با التماس می گم : منو بیشتر از طاقتم امتحان نکن !
وقتی که تو با هر نفسی مونس جانی ... یعنی همه جا تو ، همه جا تو ، همه جا تو !
+ نوشته شده در
13 Oct 2009ساعت
6:50 PM توسط مهرناز
|
راست می گفت ،
اینگونه بودن هم گاهی سخت می شود :
اینکه همیشه آدم ِ" خودم انجامش می دهم " باشی !
گاهی هم دلت می خواهد وقتی خسته می شوی ،
وقتی اشک هایت بی هوا می آیند و زانوهایت در هر قدم خالی می شوند ،
کسی باشد که دست هایت را بگیرد ، لبخند را به لبانت برگرداند و سینه سپر کند رویاروی کسانی که آزارت می دهند ،
و حضورش سایه بیندازد بر تمام تلخی ها !
به همین سادگی ...
*/ به همین سادگی در کلام !
+ نوشته شده در
10 Oct 2009ساعت
8:10 PM توسط مهرناز
|
می گفت :
- یه شب عابدی از شدت گرسنگی به گلایه افتاد ! گفت : خدایا این همه سال عبادت تو رو کردم ، یه ذره غذا خواستم ازت ، اونم ندادی ؟!
ندا رسید که بنده ی من ، اگه بهتر از گرسنگی برات چیزی بود بهت می دادم ! *
ـ تو قرآن برای هر چیزی پاداشی هست ولی فقط اجر صبر بی حسابه ! انما یوفی الصابرون اجرهم بغیر حساب ..
ـ یادت باشه ، اگه کار خیری می کنی برای خودت سفره پهن می کنی ، خدا غنی از عالَمه ... من عمل صالحا فلانفسهم یمهدون ...
ـ پیامبر خدا مکرر می گفت : همانا بهشت در گذر از ناخوشایندی هاست ...
*/ ذوق حضور تو تندرست ندارد ... در حرمت جز شکسته راه ندارد .
پ.ن : دعا کنید هر چی دکتره بی کار بشه ... اللّهم اشف کل مریض !
+ نوشته شده در
9 Oct 2009ساعت
7:6 AM توسط مهرناز
|
چند وقتیه که دلم خیلی گرفته ! شاید به خاطر این باشه که جای واقعی چیزهای مهم و اهم زندگیم ، جابجا شده !
خیلی وقته که دلم تنگ خدا شده ! خدایی که این روزها ازش خیلی دورم و دلم برا یه لحظه حضور خالصش پرپر می زنه ! حضوری که جای هیچ چی توش خالی نیست ...
دلم می خواد یه دل سیر گریه کنم !
خدایا ! دست های خالیمو نگاه کن ... قلب محجوب ، نفس معیوب ، عقل مغلوب ، هوای غالب ، طاعت قلیل و معصیت کثیر ... .
*/ قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند ... بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم !
+ نوشته شده در
5 Oct 2009ساعت
11:51 PM توسط مهرناز
|