سلام! امتحان كنيد اگه نشد ، دوباره امتحان کنین ممنون! تو قسمت پايين پستام يه بخشي داره كه گزينه ي كامنتش كاملا مشخصه ! يه همچين چيزي "(Posted by at 19:39:15 | Permanent Link | Comments (0 " بعد از type كامنت اگه گزينه ي send رو بزنيد يه صفحه ي جديد باز مي شه كه بايد از بين سه تا گزينه ي پايين يكي از گزينه هاش انتخاب بشه
با توجه به چند تا کامنت خصوصی و عمومی که تا حالا راجع به وبلاگ انگلیسیم داشتم و اكثرا نتونستن اونجا نظر بزارن من اينجا يه دور ديگه مراحل كامنت گذاشتن رو مي گم ...
اگه گزينه ي كامنت رو انتخاب كنين صفحه ي كامنت باز مي شه !
اگه مي خواين با نشوني ايميلتون كامنت بزاريدSigned-in author رو انتخاب مي كنين !
يا اگه تو blog وبلاگ داشته باشين مي تونين اين گزينه Identified author رو انتخاب كنين و با ايميل و آدرس وبتون كامنت بزاريد!
اگه هم كه نه ... مي تونيد Anonymous commenter رو انتخاب كنين و بدون اينكه ايميل يا آدرس وبي رو وارد كنين نظر بزارين! ( اگر هم خواستین می تونین کامنت رو که تایپ کردین در انتها خودتون رو معرفی کنین! )
بعد از اينكه يكي از اين گزينه ها رو انتخاب كردين اون كد توي باكس پايين رو تايپ كنيد و گزينه ي publish رو انتخاب کنین!
کامنتتون پست می شه!
همین!
دفترچه ی خاطرات... گنجینه ی باارزش من!
يهو ياد همين يكي دو ماه پيش افتادم! لحن صداش يهو منو برد به ده يازده سال پيش! دبستان دخترانه ي قدس ! ... طبقه دوم ! به آخرين كلاس ِ انتهاي سالن سمت چپ ! كلاس پنجم "الف" ! و معلمي كه صداش ، جمله هاش و حتي طرز راه رفتن و حركات دستش موقع درس دادن ، هنوز از زنده ترين خاطرات زندگي مه! او بعد اين همه سال به پاي قولش مونده بود فراموشم كه نكرده بود هيچ ... شماره ام رو با چه مكافاتي گير آورده بود و زنگ زده بود براي تبريك ...
روزي كه بهم زنگ زد . نشناختمش . چقدر صداش برام آشنا و دوست داشتني بود ..
چقدر از خودم خجالت كشيدم و از خودش!
امروز كه دوباره خاطره ها رو مرور مي كردم پر از شوق و لذت ِ عميق اون روزها شدم...
و به پاي تمام خاطرات خوب اون روزها ، نه از سر دلتنگي يا تاسف يا هر چيز ديگه اي كه به شكر ِ تجربه ي چنين روزهاي قشنگي اشك ريختم و سعادت و خوشبختي و سلامتي رو – هميشه و در هر كجا كه هست - براش از خدا خواستم ... بهترين دعايي كه خودش بهم يادم داد...
ياد او و همه ي معلم هاي خوب دنيا هميشه سبز!
پ.ن: هميشه ما بين درس دادن تكرارش مي كرد .. خيلي زياد ...!
کوچکتر که بودم ، هیچ چیز نمی توانست خسته ، نومید و یا دلزده ام کند! چقدر حساب و کتاب کردم ، چقدر نوشتم و خط زدم ، چقدر به زمبن و زمان بیراهه گفتم ، چقدر روحم را مچاله کردم و به گوشه ای انداختمش ... اما انگار راه دیگری نبود ، برای ادامه دادن می بایست به آرزوهایم وسعت می بخشیدم . و لازمه ی این وسعت بخشیدن ، "دانایی از بزرگ ها " بود ! دارایی ای که نداشتمش! او هر روز جلوه ای از زیبایی هایش را به من می نمایاند و محبت خویش را در دلم بیشتر و بیشتر می کرد ... هر روز حیران ترم می کرد و آشفته تر ... و من غرق نیاز شده بودم ، غرق خواهش و خواستن و تمنا ! و طوفانی به پا شده بود در من ! چیزی شبیه جریانی بین " جهل " و " دانایی " ... روزها و روزها از پی هم می آمدند و می رفتند و من هر روز دیوانه تر می شدم و مجنون تر! ولی افسوس ... گستاخ شده بودم ! تا چشم به هم زدم ، رویای دریا به پایان رسیده بود . خورشید بالا آمده بود و من می بایست زندگی تازه ای را آغاز می کردم ... دیگر همه ی هدف های زندگی برایم شده بود مسیر ... و غایت این مسیر ، یافتن والاترین هدف! با تجربه ی بودن و داشتن انسان هایی با قلب هایی از جنس بلور ، زندگی زیبا می نمود ... و مسیر یافتن هدف ، شوق انگیز و با طراوت! و اینک من ، و لذت زندگی من ، بودن و زیستن با انسان هایی ست که خیالشان حتی ، آفریننده ی لذت بخش ترین و سرورآفرین ترین لحظه های زندگی ست و بالاتر از همه ی دوست داشتنی ها ، خدای مهربانی که اگر دستم به دامنش نمی رسد ، می دانم که اشکم همیشه به دامنش می چکد ...
اللهم ما بنا من نعمه فمنک ... لا اله الا انت ! استغفرک و اتوب الیک ...
برای رسیدن به چیزی تلاش می کردم که احساس می کردم رسیدن به او یعنی رسیدن به همه چیز! و این هدف همه ی سختی ها را برایم توجیه می کرد ، همه ی وسیله ها را!
بعد از دوازده سال تلاش با انگیزه ، به آرزوی دیرینه ام رسیده بودم . به بتی که از او برای خود ساخته بودم!
و این رسیدن برای من، آغاز راهی بود بس پر فراز و نشیب!
همه چیز به ظاهر عالی می نمود . اما اتفاق ناگواری که در پشت این صحنه به طرز هولناکی پیش می رفت ، تحلیل رفتن انگیزه ها و شروع شدن اما و اگر و چراها بود !
بعد از مدتی طولانی و عمیق دست و پا زدن در خلا مطلق ، دستی که در همه ی زندگی ، همه ی کودکی و خردسالی ام ، دستانم را رها نکرده بود ، دوباره به کمکم آمد ... اما دیگر نمی توانستم با سنسورهای کودکی ام گرمای دستانش را تجربه کنم ...
شده بودم قایقی کوچک و سرگردان ، در میان اقیانوسی بی کران!![]()
امروز روز مقدسی ست ! ساعتها گذشته ... آثار قلم بر روی انگشتانم خود نمایی می کند . اما دریغ از واژه ای ، حرفی حتی! انگار برای قلمم هم دیگر پای رفتنی نمانده ست ... به کناری می نهمش... و به یاد چشم های گریان ِ آرزو یِ من ، در آن شب مهتابی ، حال که با رویای او سال های سال فاصله دارم ، زیر نور مهتاب ، قطعه ای از آن نوشته های ناب را با ماه نجوا می کنم : * " مردی گنجی را هراج کرده است . گنجی را بی بها می فروشد ، گفته لازم نیست چیزی بدهید یعنی اگر گفته بود لازمست ، ما چیزی درخور این معامله نداشتیم . گفته فقط ظرف بیاورید ! ظرف ! حجمی که بشود در آن چیزی ریخت ، گنجایش گنج! هیچ کس نمی آید ، هیچ کس صف نمی بندد ، مرد فریاد می زند : " کیلاً بغیر ثمن ٍ لو کانَ لهُ وعاء ، بی بها پیمانه می کنم ، اگر کسی را ظرفی باشد " و ظرف نیست و گنجایش ظرف در هیچ کس نیست ... ظرف های ما ، این دل های انگشتانه ای ست . چه در آن جا می شود که او بخواهد بی بها به ما ببخشد؟ ما به اندازه ی یک پیاله گندم عشق هم جا نداریم . کف دستی دانایی اگر در ما بریزند پر می شویم . سر ریز می کنیم و غرور از چشمها و زبان هایمان بیرون می تراود . با ما چه کند این مرد که گنجی را هراج کرده است ...؟
می خواهم به بهانه ی سالروز ولادتت ، همه ی عشق و ارادتم به تو را ، به تمامی دنیا فریاد بزنم ....
" دل ِمن چه خردسال است ... ساده می نگرد ، ساده می خندد ، ساده می پوشد دل من از تبار دیوارهای کاه گلی ست ساده می افتد ، ساده می شکند ، ساده می میرد دل من تنها ، تنها سخت می گیرد ... "
اینم آدرس وبلاگ جدید من :